افشردن جان است...

طناب پوسیده را در دست گرفته ام

نخ به نخ نشسته ام دوباره می بافم

پوسیده نخ ها

مدام در می روند

پاره‌ می شوند

و من چنان مسرانه

نخ به نخ دست گرفته ام این پوسیده طناب را

که زمان مبهوت مانده

---

نخ بر روی نخ می گذارم

از زیر به رو می بَرم، می کِشم

از رو به زیر می بَرم، می کِشم

پاره می شود این پوسیده طناب

و من دست های زخم خورده را

دوباره بر نخ ها می پیچم

می بافم می بافم می بافم

و این طناب در نمی آید

و مدام و مدام و مدام

پاره می شود

از این نخ های پوسیده شده

---

زمان مبهوت مانده

می گذرد بر من

پیر می شوم

خون بر دست هایم دلمه بسته

دستم به زور نخ ها نمی رسد

طناب افتاده بر زمین

و زمانی که مبهوتِ عمر من است

که بر این پوسیده طناب

پیر شده...

هیچکس حالِ دلِ این خسته را باور نکرد

مرا به شعر دعوت کردی

به دوست داشتن

به راهی که بلد نبودم

به بیراه شاید

مرا به دوست داشتن

به عشق دعوت کردی

به راهی که بلد نبودم

به آرزوهایم

من شاعر راه تو شدم

عاشق شدم

دوست داشتَنَم آمد

خنده بر لب

نور در دلَم آمد

مرا آرزوهایم به فریب مدام

دچار می کند

منِ خسته را

مدام دچار می کند

آرزوهایم

آرزوهایی که

آرزو می مانند

و من خسته تر از همیشه

دوباره و دوباره و دوباره

دچار می شوم

آنقدر که تمام شوم

هم من

هم آرزوهایم

چو تخته پاره‌ بر موج

رها کرده ای مرا

خیالت قایقی بزرگ بر دریاچه ای آرام رها کرده ای

چه فکر کرده ای از من

که رها کرده ای مرا

من تخته پاره ای تکه تکه تر شده

در طوفان این اقیانوس بی انتها

متلاشی شده از هم ام

به چه امید رها کرده ای مرا

که امیدی جز تو مرا نبوده

پیدایم نکن دیگر

من نیست شده ام

من در انتهای این آب‌های سرد و عمیق

گم شده ام

تماماً مخصوص

کاش بودی...

این همه سال

سالهاست که به داشتنت

نه داشتنت

خو کرده ام.

سالهاست که هستی و نیستی

آبی و سرابی.

سالهاست که پیدایت کرده ام

گمشده ای اما

گمشده ام شاید.

سالهاست دلم برایت تنگ می شود.

کجای این همه سال بوده ای که نبوده ای؟

سالهاست که سال ها نمی گذرد

سالهاست به امید سال آمدنت

دیدنت، پیدا کردنت، پیدا شدنم

سال ها را می گذرانم.

سالهاست تشنه

دنبال سراب بودنت

به امید آب قدم بر میدارم.

می دانم می دانم

روزی از این سال ها سیراب تو می شوم

نمی‌دانم اما

روزی از این سال ها سیراب تو می شوم؟

سراب رد پای تو

تشنه

تا چشم کار می‌کند بیابان است

نفس بریده

پا توان قدم برداشتن ندارد

در خیالات خود گمشده ام؛ در بیابان

تشنه

تو را می جویم

به دنبال نشانه هایی که می بافم

خسته

نشسته

لبانم خشکیده

نگاه میکنم

تا چشم کار می‌کند بیابان است

سراب رد پای تو

مرا در خیالاتم در این بیابان نامتناهی کشانده و ناگهان...

نشسته ام

تو را خیال می‌کنم

در دشتی سرسبز و رودخانه ای ذلال و دلبری که من نیستم

مرا تشنه نگه داشتی تا به سراب دلخوش شوم. بدوم. بیایم.

و اینک وسط این بیابان

تشنه خسته از پای افتاده

به سراب رد پای تو می نگرم

من در خیالات خودم مانده ام مرده ام

آنها که دوستشان دارم را بیشتر دوست ندارم

باید یکروز بنشینم تمام نوشته های قدیمی ام را مرور کنم. برای حال بد این روزهایم باید بنشینم تمام نوشته های قدیمی ام را مرور کنم. باید یادم بیاید چه روزها که گذرانده ام و چه روزها که نگذرانده ام. باید یادم بیاید آدم ها را. باید یادم بیاید دردها را. باید یادم بیاید همیشه همین بوده و این منم که فراموشکارم.

باید بنشینم غصه هایِ قصه های گذشته ام را دوباره بخوانم. باید درد را در تنم روحم جانم زنده نگه دارم. تا این دوباره های زندگی ام اینقدر روانم و جانم را نکاهد یکهو.

قبل ترها فکر میکردم باید فراموش کنم غصه ها را. آدمها را. دردها را.

اما این روزها فهمیده ام فراموش کردن بزرگترین اشتباه است. فراموش که میکنی حالت خوب میشود انگار. بعد روزگار و آدم های تکرار شونده، دوباره از یکجایی سر بیرون میکنند و خرابت میکنند. خرابتر از قبل. دردناکتر. سهمگین تر.

باید فراموشم نشود. آنوقت شاید دردها کمتر شوند.

آدم ها رو دوست ندارم. آنها که دوستشان دارم را بیشتر دوست ندارم. آنها که دوستشان دارم عمیق تر میزنند. عمیق تر میبرند. تا ته قلبت. تا ته جانت. تا آنجا که نفست بند بیاید و یک قطره اشک آرام، خیلی آرام از گوشه چشم راستت سُر بخورد و آه از جانت برآید.

زنده کن مرا

خواب می بینم

نگاه میکنی مرا

باد می آید

خواب می بینم

نگاه میکنی مرا

صحرا می‌شود

باد می آید

طوفان می شود

گم‌می شوم

قدم به قدم کند می شوم

نفس ندارم

خواب مرا با خود برده است

طوفان هم

نزدیکتر بیا

دستم را بگیر

بوسه بر پیشانی

بیدار کن مرا

نگاه کن مرا

مرا چشمان تو زنده می‌کند

بیدار‌ کن مرا

نگاه کن مرا

از دلتنگی ها...

دلبری داشته باشی و نباید که ببوسی سخت است...

باورش داشته باشی و نباید که بگویی سخت است...


این همه شوق که به دیدار و وصالش بستی

همه را خواب ببینی و سرابش سخت است...

بازخوانی -شاید هم یادآوری  

ناز و نياز

تو همه آن و من همه اين

بها بگو

همه را مي خرم...

پ ن: به تاریخ ۱۳۸۹/۰۴/۲۸ در همین خانه

هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتنِ خود برنخاست که من به زندگی نشستم!

مرا به نام خواندی

باورم شد

باورت کردم

مرا به نام خواندی

ساده بودم

باورم شد

باورت کردم

مرا به نام خوانده بودی

ای که باورت رها نمی کند مرا

بیا صدا کن مرا

من ساده ام

دوباره باورم می شود

دوباره باورت می کنم

من ساده دل خود آزارم

بیا صدا کن مرا

اکنون که پیدا کرده ای دیگر مرو

می دانی، من همیشه عاشق شیطنت های ریز زنانه بوده ام. اینکه در هر زمان در هر مکان در هر حالی بتوانند به کلمه ای به نگاهی به لبخند خاصی در اوج به هم ریختگی تو، لبخند بر لبت بنشانند.

اصلا می دانی، جواب خاص دادن به هر کلامی و سخنی، خودش هوش و روان خاص می خواهد.

فکرش را بکن؛ تو در همه پیچ راه های خودت،زندگی ات گم شده ای و فریاد هَل مِن ناصر می کشی. ناگهان کسی آن گوشه آرام می گوید "سُک سُک" و پیدایت می کند.

پ ن: این را همان روز نوشتم که پیدایم کردی اما برای گفتنش نمی‌دانم چرا زمان خریدم زمان هدر دادم ...

نردبان شکسته

به چشمهایت خیره شده ام. صدای حرف زدنت موهوم در گوشم میپیچد. با لبخند ذوق زدگی از فتوحاتت تعریف میکنی. از پیشنهاد کار جذاب آقای ایکس. با جزییات می گویی. از سلام و احوالپرسی شروع میکنی تا پیشنهاد کار جذاب. صدایت موهوم به گوشم میرسد. محو چشمهایت شده ام. ذوق چشمهایت بلندتر صحبت میکنند. اینگونه حرفهایت را بارها شنیده ام. با همان لبخند ذوق زدگی. از پسری که در سفر دیده بودی و تلفنش را گرفته بودی برای سفرهای بعد. از دوست دوستت که فلان قول را داده. از آن یکی که دوستت داشت و از هزار داستان مشابه از فتوحاتت. اما چشمهایت بلندتر صحبت میکنند.

وسط حرف زدن هایت ناگهان با تعجب میپرسی: "ناراحتی". لبخند تلخم گوشه لب هایم مینشیند. این لبخند تلخ را خوب میشناسی. حس میکنی زیاده روی کرده ای. سعی میکنی قصه را به طنز بکشانی. آخرش هم مثل همیشه جمله تکراریه "اما تو که جایگاه خودت رو میدونی" را پرت میکنی توی صورتم. همیشه اینجور وقتها آرام میگویم میدانم. اما واقعاً نمیدانم.

حالم بد است. به نردبان قدیمی شکسته ای می مانم که گوشه یک حیاط قدیمی به دیوار تکیه داده شده. قدش به پشت بام هم دیگر نمیرسد. چند پله اش شکسته. نردبانی که روزی تمام قوایش را نگه می داشت تا "تو" بالا بروی بالاتر بالاتر. اما این روزها دیگر به کار نمی آید. پله برقی آمده. آسانسور.

میدانی من اصلاً قرار نبود نردبان تو باشم. قرار بود پیاده برویم. کنار هم در جاده های صاف. جاده های بلند. اما تو پله پله از من نردبانی ساختی برای بالا رفتن و من از ذوق بالا بودنت شاد بودم. اما این روزها دنبال راه های سریعتر میگردی. راه های آسانتر. جذابتر. این روزها هیچکس نردبان های قدیمی شکسته را دوست ندارد. این روزها همه دنبال آسانسور میگردند. دنبال پله برقی. این روزها همه میخواهند از هم بالا بروند....

از آدمی ملولم و ...

خواستم به قول سعدی بنویسم "هرگز حضور حاضر غائب شنیده ای" اما در مصرع دومش گیر کردم. من دلم هیچ کجای دیگری نیست. آدم گریز شده ام. نه؛ آدم گریزم کرده اند. بله سعدی جان من در میان جمع ام اما دلم اینجا نیست. اینجا نیست و هیچ کجای دیگر هم نیست. اصلاً میدانی سعدی جان از دل دادن و دل بستن و دلداگی خسته ام. خسته که نه، دردمندم. دردمند. کلمه جالبی است. من از آدم ها دردمندم. از آدم های نزدیکم. از آدم های دورم. از آنها که میشناسم شان. از آنها که نمی شناسمشان. از "تو". از تمام آن "تو"هایی که دوستشان داشتم. از تمام آن "تو"هایی که به ادعا دوستم داشتند.

آدم گریز شده ام. اصلاً دلم میخواهد به قول اخوان کوله بارم را بردارم. چوب دست خیزران به دست گیرم. برم تو راه بر برگشت بی فرجام. راه بی فرجام. الان که فکر میکنم من تمام عمر همین راه را رفته ام. راه بی فرجام تمام راه های رفته منه.

دیشب خوابم نمی برد. همینجوری نصف شبی انگار که میگن لحظه آخر قبل مرگ تمام زندگی ات جلو چشمانت عبور می کنند. آدمهای زندگی ام به صف شده بودند و موزیانه خنده های فتح شان بر لب جلو چشمانم رژه میرفتند. جالب بود حتی آنها که تا به حال چهره شان را هم ندیده بودم، بودند. یعنی چهره شان مفهوم نبود اما میدانستم این مثلاً همان فلانی است. مثلاً همان "تو"یی است که سالها خاطرات خوب من بود. اما حالا لبخند زنان رد میشدند و به لبخندی که نمیدیدم می فهماندند که عمری من اسباب بازی اوقات فراغتشان بوده ام. آری برای بعضی اسباب بازی بودم. برای بعضی گره واکن مشکلات، برای بعضی چاه بازکن گرفتاری هایشان. برای بعضی آدم پرکن اوقات فراغتشان. برای بعضی پله ترقی شان. برای بعضی انگیزه حال بهترشان. برای بعضی...

اما هیچکدامشان برای خودِ من با من نبودند. من آدم ساده ای نیستم. یعنی فکر می کردم نیستم. خیر سرم دکترا خوادنده ام. مدیر و معاون هستم. اهن و تلپی دارم. اما تازه فهمیده ام آدم ساده ای هستم. من آدم ها را زود باور میکنم. باور میکنم لبخندشان را. باور میکنم مهربانی شان را. من محبت ها را باور میکنم. من فکر می کردم آدمها واقعی اند. واقعی میخندند. واقعی مهربان اند. واقعی محبت می کنند. منِ ساده چه میدانستم این رسم بازی است. من چه میدانستم این لبخندها و محبت ها و مهربانی ها لازمه پیدا کردن همبازی است. من چه میدانستم آدمها برای گذار از روزگارشان با دیگران مهربانی میکنند که کارشان رد شود، حالشان خوب شود، گرفتاریش شان حل شود. بعد اصلاً یادشان می رفت که آن آدمی که به لبخندشان، به مهربانی شان به محبت شان باور داشته، سردرگرم این ور آن ور گیج می خورد که خب چه شد یکهو. کجا رفتند اینها. الان که من حالم خوب نیست پس کجایند. الان که من می خواهم کجایند. الان که من .... اصلاً کجایند تمام آنها که روزی...

آدم گریزم کرده اند آدم ها. میدانم دوباره که حالم بهتر شود. دوباره و دوباره و دوباره باور میکنم شان. اما دلم درد میکند. مغزم درد میکند. روحم درد میکند.

به آدمهای ساده زندگی تان رحم داشته باشید. ماها باور میکنید حرف هایتان را...

دیده را فایده آن است که دلبر بیند

سلام. خیلی وقت است دور و برم خلوت شده. نمی‌دانم خودم خلوت کرده ام یا خودشان رفته اند و خلوت شده ام. نمیدانم این خلوت شدن خوب است یا بد. هنوز به جمع بندی با خودم نرسیده ام که این فاصله گرفتن با آدم ها حالم را بهتر کرده یا نه. ولی در این فاصله های ایجاد شده چه به خواست چه ناخواسته، آدمیزاد همیشه دنیا دلش یکی را می خواهد که نیست که نبوده که دور است و این خواستن صرف یک خواسته خالی نیست. یک نیاز است. یک چیزی مثل غذا. مثل آب. مثل هوا. که اگر به آدم نرسد اول حالت بد می‌شود. بعد بدتر و بدتر تا اینکه...

قبل ترها که حالم بد می شد، فقط نوشتن بود که کمی حالم را بهتر می کرد. دلم برای نوشتنم تنگ شده است. برای خودم. برای ذهنم. برای درون درون درون واقعی ام.

نمیدانم چرا نوشتنم نمی آید. شاید بخاطر 'تو'ست. از بس که گم ات کرده ام. از بس که گم شده ام از 'تو'.

بیا پیدا شو. بگذار نوشتنم بیاید. بگذار شعر گفتنم بیاید. بیا بگذار حال دلم بد نباشد.

گم شده ام. راه را پیدا نمی کنم. بیا و پیدایم کن.

به اندازه قاب عکست کوچک و بسته

سلام. ساعت ۳ صبح است و چند ساعت مانده به پایان سال و شروع سال جدید. سال ۱۴۰۳ و من این گوشه دنیا روی مبل، جلو تلویزیون روشن نشسته ام و به تو فکر میکنم. به ۱۲ سال پیش. نمی‌دانم شاید هم ۱۱ سال یا ۱۳ سال. من هیچ وقت تاریخ ها را خوب یادم نمی ماند. برعکس تو. به تو فکر میکنم. به آن میز وسط اتاق. اتاقی در گوشه طبقه یازدهم آن مجتمع سر بلوار. به خودم فکر میکنم. به اینکه چه شد که بعد از آن همه سال سابقه کار استعفا داده بودم و از این همه دنیا آمده بودم نشسته بودم پشت میزِ آن گوشه دیگر همان اتاق طبقه یازدهم سر بلوار.هر چه به مغزم فشار می آورم اصلا یادم نمی آید سر صحبتم با آن دخترک چادریِ ظریف از کجا شروع شد. باز هم برعکس تو. که همیشه جزئیات حرفها را یادت می ماند. اما مطمئنم چشمانش و لبخندش شروع کننده داستان بوده اند. من همیشه آدمها را از روی چشمانشان می شناسم و بعد لبخندشان. و تو چشمانت آغاز ماجرا بوده است بی شک. از آن همه صحبت هایی که آنجا بین ما شده هیچ یاد ندارم جز همان ها که تو برایم یادآوری کردی. آنروزها به خیالم درگیر تو نشده بودم. اصلاً شاید فکر نمیکردم به اینکه تو ادامه ای داشته باشی در من. اما میدانی بزرگترین ناشناخته آدم ها همین ته دل و ته ذهن آدمی است. آدمی حتی خودش هم نمی داند ته دلش ته ذهنش چه خبر است.

چند ساعت مانده به سال تحویل و من نشسته ام روبروی تلویزیون روشن که صدایش آنقدر کم است که هیچ چیز نمی شنوم.همه خوابند و من دارم به تو فکر میکنم. من در یک نگاه عاشق تو نشدم. حتی در یک هفته هم نه. در یک ماه هم نه. اصلا من درگیر عاشقی نشده بودم. اما ته دلم ته ذهنم خودش داشت آرام آرام، کاشی به کاشی، ترمه به ترمه، نقش جهانی از تو می ساخت. حتی آن روز که پیگیر آمدنت بودم که بیایی همکار ما بشوی هم فکر نمی کردم چنین درگیر شده باشم. اما آن ته ته های وجودم آرام آرام نقش خیال وجودت ریشه زده بود. دیده ی بعضی گیاه ها را که در خاک می کاری روزها و روزها آبش می‌دهی، رسیدگی میکنی اما هیچ چیزی جز خاک نمی بینی. اما آن پایین ریشه ها دارند جان می‌گیرند. گستره پیدا می‌کنند و ناگهان روزی که نوک جوانه از خاک بیرون می‌زند یکهو و یکدفعه چنان شروع به رشد می کند و بزرگ می شود که باورت نمی شود. و تو آرام آرام داشتی در جانم ریشه می گستراندی.

ساعت آرام تر می گذرد. اصلا شب ها هم چیز کند است. همه چیز آرام تر است. و من آرام این گوشه دنیا به تو فکر میکنم. به تویی که جوانه زدی و من مات و مبهوت بالا آمدنت شدم. از آن ته ها دیگر آمدی بودی بالا. همه وجودم را گرفته بودی و من دُچارت شده بودم.و این حال مرا خوب کرده بود. این درخت تناور که در وجودم آرام آرام جان گرفته بود حال مرا خوب کرده. تجربه مخدری قوی که چنان سرمستی و نشاط می آورد که تمام وجودت مدام او را می طلبید. من دچار شده بودم و این حال مرا خوب می کرد.

به سفره هفت سین چیده شده روی میز نگاه میکنم. همیشه لحظه تحویل سال را دوست داشتم. هنوز چند ساعت مانده به لحظه حول حالنا و من آرام و بی صدا نشسته ام و به ما فکر میکنم. به تو. به خودم. به سال گذشته. سال ۱۴۰۲ برای تو سال خوبی بود. در کار رشد کرده بودی. حال روحی ات بهتر شده بود. روابط بیرون کارت روزگار بهتری داشت. لبخندت بیشتر بود. صدایت بلندتر. مهربانی ات بیشتر. روابط ات با میم ات با خانواده با همه صمیمی تر شده بود. و من دچارت شده بودم. گرفتار تر از همیشه. از دور حالِ خوبت حال مرا خوب می‌کرد. جایی خوانده بودم که یک زن اگر بخواهد حتی می تواند با صدایش تو را در آغوش بگیرد. و من مدام حال خوبی داشتم.

کلافه شده ام. زمان نمی گذرد. هنوز سه ساعت به تحویل سال مانده و من آرام روبروی تلویزیون ساکت به حال بد این روزهایم فکر میکنم. به اینکه با تمام توهمِ تسلطم بر اطرافم حواسم پرت شد. نمی‌دانم چه شد که فکر کردم تو هم همزمان با من در یک مسیری. حواسم پرت شد که تو قرار نبوده و نیست که آنچه من دوست دارم باشی. تو همیشه خودت بودی و من دچار همین آدم شده بودم. اما حواسم پرت شده بود و بیشتر میخواستم. میخواستم فرق داشته باشم. حواسم پرت شده بود و این حالم را بد می‌کرد. و تویی که خودت بودی، متحیر حال بد من مانده بودی. تو خودت بودی و در ادامه زندگی و برنامه های خودت بودی و من به خیالم....

مغزم درد می کند. جایی نوشته بود: "پرسید کسی را آنقدر دوست داری که برایش بجنگی. گفتم از جنگ ها برگشته ام، با زخم های فراوان، قلبی بیمار و موی سپید؛ و یاد گرفته ام صبور باشم و به تماشا قانع."

دعاهای لحظه تحویل سال را دوست دارم. بنظرم آدم باید دعای مهم زندگیش را سر سفره هفت سین و هنگام تحویل سال بخواهد. کمتر از سه ساعت به تحویل سال مانده. خانه ساکت است. همه خوابند. تلویزیون روشن تنها بیدار مانده با من است. و من دارم به این فکر میکنم لحظه تحویل سال دعا کنم یاد بگیرم صبور باشم و به تماشا قانع. و به درخت روییده در جانم مجال آرامش بدهم و تو را با زندگی معمولت رها کنم تا با آنچه که خوشحال تری و آنچه روزگارت را بهتر می کند دل خوش باشی.

نزدیک سحر است. غذا را روی گاز گذاشته ام گرم شود. آخرین غذای سال ۱۴۰۲. شب ها همه چیز آرامتر می گذرد. غذا هم آرام تر گرم می شود. به تلویزیون نگاه میکنم. چند ساعتی است در همان کانال مانده و بی صدا برای خودش نور پخش میکند. آدمها گاهی در تاریکی شب تلویزیون را روشن می کنند و با صدای کم به حال خودش رها میکنند تا تنها نور پخش شده از آن محیط اطراف را برای دیگر کارهایشان روشن کند. و بیچاره تلویزیون که به گمانش در حال سرگرم کردن و خوشحال کردن بیننده اش است و دارد زور بیجا می زند. بشقاب غذا را با کمی خیار و گوجه خرد شده روی دستمال بزرگی که جای سفره پهن کرده ام می چینم. میلم به غذا نمی رود. به قول آن شاعر؛ حال آدمی را پیدا کرده ام که آتش گرفته. اگر بایستاد می سوزد. اگر بدود؛ بیشتر می سوزد.

سال نو ات مبارک ای نشسته بر دل. تمام آرزوهای خوب را برایت میخواهم. اصرار های مرا بابت آنچه به گمان خودم مطلوب تر بود ببخش. شاد باشی...
بعد نوشت: این جامانده از نوروز بود. نمیخواستم اینجا بنویسمش اما نوشتم تا بدانی هر آنچه تو بگویی همان است اما هنوز به گمانم خانه دیگر آرامش قبل را برایت ندارد
بی نوشت: عنوان از یادداشت "تو اندازه این همه نیستی" که در شهریور ۸۹ در همین خانه نوشته شد.

خانه آخر

سلام

ادامه نوشته

عارضم به شما...

عارضم خدمت شازده؛

که عهد آن قزاق جوان، تریاک را که بین خلق‌الله، تُقس می‌کردند،

دوباره سوخته‌اش را با قیمت بیشتر، از خودشان پس می‌گرفتند.

بعضی اقلام، سوخته‌اش گران‌تر است.

قدر دل ما را بدان...

*****

خدمت بانو عارضم؛

البت که دل سوخته شده را به جان ناقابل خویش خریداریم که بهای این جان ناقابل هم ارزش آن دل عزیز نخواهد بود و شایسته این مُقام نیست.

اما به جسارت خدمت بانو عارضم؛

زنهار که خناسان گاهی چنان به ظاهر به هزار زبان بازی و ملعبه در پی خرید دل سوخته آدمی پای بر جلو می نهند که بیچاره دل سوخته را به هزار بلای بی دوای دیگر مبتلا کنند.

پس به جان عزیزش قسم می‌دهیم که دل گرانبهای خویش هرچند گران به هر بی سر و پایی نفروشند و به این غلام حقیر هر چند که بساط و مال و منال و مقام و ارزشی در دست ندارد دل به امانت گذارند که غلام مگر از جان رفته باشد که دل بانو را رها کند. شاید روزی این حقیر نیز به آن رتبه که بانو نظر دارد رسید و دل امانت گرفته را بهای روزش خرید.

زیاده حرفی نیست فقط به اختصار گویم که چنان حکایت می کنند:

"دولت انگليس براي معتاد نمودن مردم و گسترش اعتياد در ايران، اعلام كرد كه سوخته‌ي ترياك را با قيمت مناسب از افرادي كه از اين ماده استفاده مي‌كنند مي‌خرد. بدين ترتيب عده‌ي بيشماري از افراد اين مملكت به منظور كسب درآمد، ترياك را كه به مقدار فراوان و به قيمت ارزان در دسترس بود مي‌خريدند و پس از كشيدن، سوخته آن را به قيمت چند برابر مي‌فروختند. به طوري كه اين شيوه جزء مشاغل روزانه بعضي افراد شده بود. اما زماني كه متوجه شدند،‌ عده‌ي زيادي گرفتار اعتياد شده‌اند"

خیلی دور خیلی نزدیک

سلام. صبحت بخیر. البته صبح اینجا. آنجا احتمالا هنوز شب است و "تو" هنوز خوابی. به وقت اینجا تولدت شده. تولدت مبارک. تولدت مبارک "تو"یی که نمی‌دانم پاداش کدام کار خوب نکرده منی. این روزها که دورتر از قبل شده ای این روزها که روزگارم به هزار دلیل مسخره و غیر مسخره به مرادم نمی گذرد بیشتر به "تو" فکر میکنم. این روزها تمرکزم را گذاشته بودم به یادآوری و مرور گذشته مان. با این ذهن کم حافظه ام هر چه مرور کردم یادم نیامد من به "تو" در موردی کمکی خاص کرده باشم. بعد نگاهم را گرداندم به همه اطرافیانم. به همه آنها که دوستم دارند به همه آنها که دوستشان دارم از نزدیکترین هایم تا آنها که حتی خوب نمیشناسمشان. به قطع می‌گویم هر کس ذره ای محبت به من دارد روزی روزگاری جایی من به هر نحوی کاری کمکی برایش کرده ام. نه اینکه بگویم دوست داشتن شان بدلیل همان مهر است که دیده اند نه هنوز آنقدر بدبین نشده ام اما به "تو" که فکر میکنم تفاوتی میبینم که خوب قابل تشخیص است. یادم می آید سالها بعد از همکار بودنمان دوست مشترکی به کسی دیگر گفته بود من وقتی به جلسه می رفتم "تو" برایم تسبیح میچرخاندی و صلوات میفرستادی. "تو" حتی این را به زبان هم نیاورده بودی. بی منت بی اینکه بخواهی حتی دوست داشتنت را به رخ بکشی آرام گوشه وجودت دوست داشتن را مرور میکردی. نمیدانی چه حس عجیبی و جذابی است. اینکه میگویم نمیدانی تصورم این است که چنین دوست داشتنی آنقدر نایاب است که نمی‌دانم نصیب و قسمت "تو" شده است یا نه. اما باور کن جز پاداش خداوند و کائنات نمی‌تواند باشد چنین محبتی.
من همیشه فکر میکردم شاید هم بهتر است بگویم فکر میکنم که آدمی باید بتواند آنچه را دوست دارد بدست بیاورد لمسش کند سفت در آغوشش بگیرد اما محبتی که در این سالهای نسبتا طولانی از تو دیده ام برایم دریچه دیگری باز کرده. نمی‌گویم از این دور بودن ها خوشحالم یا حالتی عادی است برایم. اگر بگویم دروغ گفته ام. اما فکر کردن به محبت و عشق "تو" تنها چیزی است که این روزها شاید این سالها حالم را خوب کرده و می‌کند.
خیلی نوشتم. می‌دانم با حوصله می‌خوانی. می شناسمت. هزار دلیل برای شناختنت وجود دارد. آخرینش که مرهم این روزهایم است کتاب هایت است. به باور می‌گویم شاید کسانی مثل من و "تو" حس کنند وقتی کسی کتاب‌هایی که دوست داشته کتاب‌هایی که برای خودش بوده را به کسی می‌دهد دارد تکه تکه های روحش را به آن آدم هدیه می‌دهد.
تفصیل همین یک کار را می‌توان چندین صفحه برایش نوشت. ولی چون "تو" میدانی که چه لذتی برای خودت بوده و چه لذتی برای من زیاد قصه سرایی نمیکنم همین که این شب ها را به ورق زدن و خواندن آنچه روزی تو ورق زده ای و خوانده ای می گذرانم مسکن آلام روزهایم است.
باز هم تولدت مبارک دور نزدیک من

پ ن: نامه نویسی یا هر عنوان دیگری بر این متن میتواند اطلاق گردد. اما دوست دارم ادامه دهم نامه نوشتن را به مخاطبی خاص یا مخاطبی خیالی

همه‌ی "تو" های دوست داشتنی من.‌‌..

انگار هزار سال است که از این خانه رفته ام

هزار سال گذشت و میان این همه گذار عمر نشد که

"هیچ وقت، هیچ کس اون جوری که دوست داشتم دوست داشته بشم دوستم داشته باشه..."۱

و امروز از پس هزار سال خستگی

هزار سال تنهایی

دوباره این خانه است که آرامشم می‌دهد

خانه ای که تنها "تو"یی که چراغش را روشن نگه داشته ای تا من یادم باشد از تمام دنیا هم که بریدم جایی هست که به جانم کمی آرامش ببخشد...

پ ن: عنوان و ۱ از صبور عزیز است

نت برداری 3

هنوز آدم نشده ام.

رمز نوشته

ادامه نوشته

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

به نگاهت

به حرف به حرف کلامت

به لبخندت

به وعده های قشنگ ات

به قصه های بلندت 

به نغمه های لوندت

به آنهمه شور

اشتیاقت

به ادعای وفایت

به تمامی "تو"

به خیالم

به آرزوی محالم

 

ایمان مرا گرفته ای "تو"

 

بازخوانی - مهرآفرینِ جانم

جَهانَت

به جانم نشاطی دوباره می بخشد

در این اوج خستگی هایم

در همهمه آدمیان سخت یارم

در تمام روزمرگی هایم

در میان این همه که دوستی نیابم

از آنهمه دورها

لبخندت

شادیت

نامت

نشاطی دوباره می بخشد

به جانم

 

پ ن: این متن با کمی ویرایش برای اولین بار ۱۷ مهر ۱۳۹۷ در این خانه نوشته شده بود.

 

مرا بخوان؛ مرا بنام خود بخوان

چنان درختی پر بار

شاخه پراکنده ای و برگ بر برگ نشان ده ای

سایه سارت ماءمن عزیزانت

من اما این دور

نسیم رد شده از لابلای برگهایت را

گویی که از موج گیسوانت گذشته باشد

بو میکشم

خنک میشوم

 

دستم به بارت نمیرسد پایم به سایه ات

اما

گفته بودم که من خیال پردازم

و

خیال روی تو در هر طریق همره ماست

نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست

 

 

سراب نام تو

خشک لب، بی نای پا

تلخکام لحظه ها

در بیابان پا نهاده

هم مسیر گم کرده ام

 

بی رمق، با خستگی

چشمها بی خفتگی

هر قدم جان من است در می رود

 

در افق رد سراب

نور نامت

این منِ تن خسته را

بر می کشد

 

جان به قربانِ سرت

آفرین مهر پرورم

آنقدر دوری چرا؟

مثل تو صیاد را کس نگریزد ز دام

هزار قصه دارم

حوصله و قلم و مغزم یاری نمیکند اما...

دلبر که جان فرسود از او

هوای خیال تو ‌مست می کند مرا

هوای خیال تو برف می کند مرا

عاشقم می کند

برف می شوم 

میبارم میمیرم

 

من در پی خویشم به تو بر میخورم اما

حضور "تو" برفی است که آرام میبارد

خنک، سفید، پر از زیبایی

اما

به دست که می آیی تمام میشوی

انگار که هیچگاه نبوده ای

 

گریز "تو" از من ناگزیر تو است

ببار ای برف زیبا

به دست هم که نیایی به دست هم که نمانی

آمدنت؛ آرامش من است

 

عنوان از هوشنگ ابتهاج

... عشق او ورزم

بعضی میگویند قواعد دنیا را بد نوشته اند و بعضی میگویند قوانینش را

بعضی به سرنوشت ربطش میدهند و بعضی به قسمت

بعضی از بازی روزگار میگویند و بعضی از بازی زمانه

هر چه که هست مهم نیست

مهمش اینجاست که شاید همین نرسیدن است که ماندگار میکند

همین مجال اندکِ پنهانی را

که آرام آرام عشق "تو" را بورزم و دلم آرام بگیرد

 

پی نوشت:دلم تنگ خانه بود تنگ نوشتن تنگ خواندن. دلم برای خوم تنگ شده بود برای "تو"هم

من چه گویم که غریب است دلم در ...

دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندارم