این صبر که من میکنم افشاندن جان است...
از ۲۳م(شهریور) به این ور اوضاع زندگیم یه جوری به هم ریخته که حتی روی اینکه زنگ بزنم به کسی بگم فقط برام دعا کن رو ندارم...
*این چند وقت زنگ میزدم به بابا باهاش درددل میکردم پریروز فشارش جوری رفت بالا که نگران جونش شدم...
*در غریبترین و بیکس ترین حالت ممکنم..
* هیچ غمی هیچ وقت این قدر تو زندگیم کش نمیاومد که این دفعه...
*یه شونه میخوام که براش گریه کنم بهم نگه خسته ام کردی از بس بیتابی میکنی...
*کاش برام دعا کنند کاش برام دعا کنی...
+ نوشته شده در جمعه ۸ مهر ۱۴۰۱ ساعت 11 توسط صبور
|
اينجا كاملاً شخصي مينويسیم به دور از همه قالبهاي اجتماعي شغلي تحصيلي سياسي و خانوادگيمان...