از دلتنگی ها...
دلبری داشته باشی و نباید که ببوسی سخت است...
باورش داشته باشی و نباید که بگویی سخت است...
این همه شوق که به دیدار و وصالش بستی
همه را خواب ببینی و سرابش سخت است...
دلبری داشته باشی و نباید که ببوسی سخت است...
باورش داشته باشی و نباید که بگویی سخت است...
این همه شوق که به دیدار و وصالش بستی
همه را خواب ببینی و سرابش سخت است...
با بها ، نه
بی بهانه
باورم کن گرم باش
سخت نیست اما کمی و اندکی دلتنگ باش
من برایت ناز می آرم ،
بیا و لااقل
ژست یک عاشق بگیر و صادقانه مرد باش...
با دست پس میزنم و با پا پیش
گیج نیستم عزیزدلم
عاشقم...!
باورش داشته باشی و نباید که بگویی سخت است...
دلبری داشته باشی و نباید که ببوسی سخت است...
ناز و نياز
تو همه آن و من همه اين
بها بگو
همه را مي خرم...
پ ن: به تاریخ ۱۳۸۹/۰۴/۲۸ در همین خانه
مرا به نام خواندی
باورم شد
باورت کردم
مرا به نام خواندی
ساده بودم
باورم شد
باورت کردم
مرا به نام خوانده بودی
ای که باورت رها نمی کند مرا
بیا صدا کن مرا
من ساده ام
دوباره باورم می شود
دوباره باورت می کنم
من ساده دل خود آزارم
بیا صدا کن مرا
می دانی، من همیشه عاشق شیطنت های ریز زنانه بوده ام. اینکه در هر زمان در هر مکان در هر حالی بتوانند به کلمه ای به نگاهی به لبخند خاصی در اوج به هم ریختگی تو، لبخند بر لبت بنشانند.
اصلا می دانی، جواب خاص دادن به هر کلامی و سخنی، خودش هوش و روان خاص می خواهد.
فکرش را بکن؛ تو در همه پیچ راه های خودت،زندگی ات گم شده ای و فریاد هَل مِن ناصر می کشی. ناگهان کسی آن گوشه آرام می گوید "سُک سُک" و پیدایت می کند.
پ ن: این را همان روز نوشتم که پیدایم کردی اما برای گفتنش نمیدانم چرا زمان خریدم زمان هدر دادم ...
به چشمهایت خیره شده ام. صدای حرف زدنت موهوم در گوشم میپیچد. با لبخند ذوق زدگی از فتوحاتت تعریف میکنی. از پیشنهاد کار جذاب آقای ایکس. با جزییات می گویی. از سلام و احوالپرسی شروع میکنی تا پیشنهاد کار جذاب. صدایت موهوم به گوشم میرسد. محو چشمهایت شده ام. ذوق چشمهایت بلندتر صحبت میکنند. اینگونه حرفهایت را بارها شنیده ام. با همان لبخند ذوق زدگی. از پسری که در سفر دیده بودی و تلفنش را گرفته بودی برای سفرهای بعد. از دوست دوستت که فلان قول را داده. از آن یکی که دوستت داشت و از هزار داستان مشابه از فتوحاتت. اما چشمهایت بلندتر صحبت میکنند.
وسط حرف زدن هایت ناگهان با تعجب میپرسی: "ناراحتی". لبخند تلخم گوشه لب هایم مینشیند. این لبخند تلخ را خوب میشناسی. حس میکنی زیاده روی کرده ای. سعی میکنی قصه را به طنز بکشانی. آخرش هم مثل همیشه جمله تکراریه "اما تو که جایگاه خودت رو میدونی" را پرت میکنی توی صورتم. همیشه اینجور وقتها آرام میگویم میدانم. اما واقعاً نمیدانم.
حالم بد است. به نردبان قدیمی شکسته ای می مانم که گوشه یک حیاط قدیمی به دیوار تکیه داده شده. قدش به پشت بام هم دیگر نمیرسد. چند پله اش شکسته. نردبانی که روزی تمام قوایش را نگه می داشت تا "تو" بالا بروی بالاتر بالاتر. اما این روزها دیگر به کار نمی آید. پله برقی آمده. آسانسور.
میدانی من اصلاً قرار نبود نردبان تو باشم. قرار بود پیاده برویم. کنار هم در جاده های صاف. جاده های بلند. اما تو پله پله از من نردبانی ساختی برای بالا رفتن و من از ذوق بالا بودنت شاد بودم. اما این روزها دنبال راه های سریعتر میگردی. راه های آسانتر. جذابتر. این روزها هیچکس نردبان های قدیمی شکسته را دوست ندارد. این روزها همه دنبال آسانسور میگردند. دنبال پله برقی. این روزها همه میخواهند از هم بالا بروند....
خواستم به قول سعدی بنویسم "هرگز حضور حاضر غائب شنیده ای" اما در مصرع دومش گیر کردم. من دلم هیچ کجای دیگری نیست. آدم گریز شده ام. نه؛ آدم گریزم کرده اند. بله سعدی جان من در میان جمع ام اما دلم اینجا نیست. اینجا نیست و هیچ کجای دیگر هم نیست. اصلاً میدانی سعدی جان از دل دادن و دل بستن و دلداگی خسته ام. خسته که نه، دردمندم. دردمند. کلمه جالبی است. من از آدم ها دردمندم. از آدم های نزدیکم. از آدم های دورم. از آنها که میشناسم شان. از آنها که نمی شناسمشان. از "تو". از تمام آن "تو"هایی که دوستشان داشتم. از تمام آن "تو"هایی که به ادعا دوستم داشتند.
آدم گریز شده ام. اصلاً دلم میخواهد به قول اخوان کوله بارم را بردارم. چوب دست خیزران به دست گیرم. برم تو راه بر برگشت بی فرجام. راه بی فرجام. الان که فکر میکنم من تمام عمر همین راه را رفته ام. راه بی فرجام تمام راه های رفته منه.
دیشب خوابم نمی برد. همینجوری نصف شبی انگار که میگن لحظه آخر قبل مرگ تمام زندگی ات جلو چشمانت عبور می کنند. آدمهای زندگی ام به صف شده بودند و موزیانه خنده های فتح شان بر لب جلو چشمانم رژه میرفتند. جالب بود حتی آنها که تا به حال چهره شان را هم ندیده بودم، بودند. یعنی چهره شان مفهوم نبود اما میدانستم این مثلاً همان فلانی است. مثلاً همان "تو"یی است که سالها خاطرات خوب من بود. اما حالا لبخند زنان رد میشدند و به لبخندی که نمیدیدم می فهماندند که عمری من اسباب بازی اوقات فراغتشان بوده ام. آری برای بعضی اسباب بازی بودم. برای بعضی گره واکن مشکلات، برای بعضی چاه بازکن گرفتاری هایشان. برای بعضی آدم پرکن اوقات فراغتشان. برای بعضی پله ترقی شان. برای بعضی انگیزه حال بهترشان. برای بعضی...
اما هیچکدامشان برای خودِ من با من نبودند. من آدم ساده ای نیستم. یعنی فکر می کردم نیستم. خیر سرم دکترا خوادنده ام. مدیر و معاون هستم. اهن و تلپی دارم. اما تازه فهمیده ام آدم ساده ای هستم. من آدم ها را زود باور میکنم. باور میکنم لبخندشان را. باور میکنم مهربانی شان را. من محبت ها را باور میکنم. من فکر می کردم آدمها واقعی اند. واقعی میخندند. واقعی مهربان اند. واقعی محبت می کنند. منِ ساده چه میدانستم این رسم بازی است. من چه میدانستم این لبخندها و محبت ها و مهربانی ها لازمه پیدا کردن همبازی است. من چه میدانستم آدمها برای گذار از روزگارشان با دیگران مهربانی میکنند که کارشان رد شود، حالشان خوب شود، گرفتاریش شان حل شود. بعد اصلاً یادشان می رفت که آن آدمی که به لبخندشان، به مهربانی شان به محبت شان باور داشته، سردرگرم این ور آن ور گیج می خورد که خب چه شد یکهو. کجا رفتند اینها. الان که من حالم خوب نیست پس کجایند. الان که من می خواهم کجایند. الان که من .... اصلاً کجایند تمام آنها که روزی...
آدم گریزم کرده اند آدم ها. میدانم دوباره که حالم بهتر شود. دوباره و دوباره و دوباره باور میکنم شان. اما دلم درد میکند. مغزم درد میکند. روحم درد میکند.
به آدمهای ساده زندگی تان رحم داشته باشید. ماها باور میکنید حرف هایتان را...
ذکر شب:
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود...
پ.ن : بیش از این که مردم از احتمال آسیب از جانب من بترسند من از گزارهی قطعی و خطرناک دورویی در روحیه شون میترسم...
پ.ن۲: مردمشون به عقرب زیر قالی معروفند
پ.ن۳: بهم میگفت برای زندگی قاطی این آدمها زیادی سالمی...