نردبان شکسته
به چشمهایت خیره شده ام. صدای حرف زدنت موهوم در گوشم میپیچد. با لبخند ذوق زدگی از فتوحاتت تعریف میکنی. از پیشنهاد کار جذاب آقای ایکس. با جزییات می گویی. از سلام و احوالپرسی شروع میکنی تا پیشنهاد کار جذاب. صدایت موهوم به گوشم میرسد. محو چشمهایت شده ام. ذوق چشمهایت بلندتر صحبت میکنند. اینگونه حرفهایت را بارها شنیده ام. با همان لبخند ذوق زدگی. از پسری که در سفر دیده بودی و تلفنش را گرفته بودی برای سفرهای بعد. از دوست دوستت که فلان قول را داده. از آن یکی که دوستت داشت و از هزار داستان مشابه از فتوحاتت. اما چشمهایت بلندتر صحبت میکنند.
وسط حرف زدن هایت ناگهان با تعجب میپرسی: "ناراحتی". لبخند تلخم گوشه لب هایم مینشیند. این لبخند تلخ را خوب میشناسی. حس میکنی زیاده روی کرده ای. سعی میکنی قصه را به طنز بکشانی. آخرش هم مثل همیشه جمله تکراریه "اما تو که جایگاه خودت رو میدونی" را پرت میکنی توی صورتم. همیشه اینجور وقتها آرام میگویم میدانم. اما واقعاً نمیدانم.
حالم بد است. به نردبان قدیمی شکسته ای می مانم که گوشه یک حیاط قدیمی به دیوار تکیه داده شده. قدش به پشت بام هم دیگر نمیرسد. چند پله اش شکسته. نردبانی که روزی تمام قوایش را نگه می داشت تا "تو" بالا بروی بالاتر بالاتر. اما این روزها دیگر به کار نمی آید. پله برقی آمده. آسانسور.
میدانی من اصلاً قرار نبود نردبان تو باشم. قرار بود پیاده برویم. کنار هم در جاده های صاف. جاده های بلند. اما تو پله پله از من نردبانی ساختی برای بالا رفتن و من از ذوق بالا بودنت شاد بودم. اما این روزها دنبال راه های سریعتر میگردی. راه های آسانتر. جذابتر. این روزها هیچکس نردبان های قدیمی شکسته را دوست ندارد. این روزها همه دنبال آسانسور میگردند. دنبال پله برقی. این روزها همه میخواهند از هم بالا بروند....
اينجا كاملاً شخصي مينويسیم به دور از همه قالبهاي اجتماعي شغلي تحصيلي سياسي و خانوادگيمان...