نوزده و بیست دقیقه پنج شنبه شب...
دیشب سالگرد ازدواجمون بود، امروز عصر حدود ساعت ۴ و ۵ یادم آمد. از این که اتفاق به این مهمی رو یادم رفته بود حرصم گرفته ، عصبی شدم اساسی .
پ.ن: هر سال این موقع چشم انتظار یه گلدون کوچک یا یه شاخه گل نرگسم ، هیچ سالی هم حاجت روا نمیشم..
پ.ن۲: انشاالله سال دیگه...
+ نوشته شده در شنبه ۲۷ اسفند ۱۴۰۱ ساعت 22 توسط صبور
|
اينجا كاملاً شخصي مينويسیم به دور از همه قالبهاي اجتماعي شغلي تحصيلي سياسي و خانوادگيمان...