***همسرجان
ظهر گیج گیجی ظرفهای نشسته رو شستم،لباسهای روی رختآویز رو تا کردم و گذاشتم توی کمد،دلم به خواب نمیره یه چرت کوتاه زدم و بیدار شدم، دارم خونه رو جارو میکنم هی ساعت رو رصد میکنم ۶ ساعت دیگه، ۵ ساعت و ۵۰ دقیقه دیگه ، ۵ساعت و ۴۵ دقیقه دیگه و ...
دلم برای لذت تلفنی باهات حرف زدن تنگ شده بود ، درسته که روزی دو سه بار با هم حرف میزدیم ولی زنگ زدن با روبیکا و واتساپ و هزار کوفت و زهرماری که هزار و یکی فیلتر شکن میخواست کجا و اراده کردن تلفنی باهات حرف زدن و شماره یک. رو گرفتن کجا !ته ته محدودیت من توی این یازده سال این بود که ساعت ۱۱و نیم دوازده تا دو و سه تو جلسه ای همین..
من به این محدودیت عادت نداشتم هنوز ذوق اینکه با تلفن خونه شماره ات رو گرفتم همراهمه...
چه قدر ایران خودمون خوبه چه قدر شهری که قراره توش نفس بکشی برام محبوبه چه قدر دنیا قشنگه وقتی قراره برگردی
سلااااااااام ....
چه قدر صدام ذوق داشت چه قدر با انرژی صدات کزدم انگار نه انگار دو روزه آنفولانزا امانم رو بریده انگار نه انگار که با هر سرفه چهارستون تنم میلرزه من الان خوشحالم
خوشحالم و هی دارم زیر لب برای خودم شعر میخونم
زمان بایست زمانه بایست عمر بایست
کسی به خانهی من آمد که دوستش داشتم
دلم برات تنگ شده بود لعنتی...
اينجا كاملاً شخصي مينويسیم به دور از همه قالبهاي اجتماعي شغلي تحصيلي سياسي و خانوادگيمان...