باید یکروز بنشینم تمام نوشته های قدیمی ام را مرور کنم. برای حال بد این روزهایم باید بنشینم تمام نوشته های قدیمی ام را مرور کنم. باید یادم بیاید چه روزها که گذرانده ام و چه روزها که نگذرانده ام. باید یادم بیاید آدم ها را. باید یادم بیاید دردها را. باید یادم بیاید همیشه همین بوده و این منم که فراموشکارم.

باید بنشینم غصه هایِ قصه های گذشته ام را دوباره بخوانم. باید درد را در تنم روحم جانم زنده نگه دارم. تا این دوباره های زندگی ام اینقدر روانم و جانم را نکاهد یکهو.

قبل ترها فکر میکردم باید فراموش کنم غصه ها را. آدمها را. دردها را.

اما این روزها فهمیده ام فراموش کردن بزرگترین اشتباه است. فراموش که میکنی حالت خوب میشود انگار. بعد روزگار و آدم های تکرار شونده، دوباره از یکجایی سر بیرون میکنند و خرابت میکنند. خرابتر از قبل. دردناکتر. سهمگین تر.

باید فراموشم نشود. آنوقت شاید دردها کمتر شوند.

آدم ها رو دوست ندارم. آنها که دوستشان دارم را بیشتر دوست ندارم. آنها که دوستشان دارم عمیق تر میزنند. عمیق تر میبرند. تا ته قلبت. تا ته جانت. تا آنجا که نفست بند بیاید و یک قطره اشک آرام، خیلی آرام از گوشه چشم راستت سُر بخورد و آه از جانت برآید.