اومده میگه مامان معلم ادبیاتمون میگه این عشق و عاشقیها چهار پنج سال دیگه از سرتون می‌ره ،این همه وقتت رو صرف یه نوشته نکن، راست میگه؟

ادامه نوشته

افشردن جان است...

طناب پوسیده را در دست گرفته ام

نخ به نخ نشسته ام دوباره می بافم

پوسیده نخ ها

مدام در می روند

پاره‌ می شوند

و من چنان مسرانه

نخ به نخ دست گرفته ام این پوسیده طناب را

که زمان مبهوت مانده

---

نخ بر روی نخ می گذارم

از زیر به رو می بَرم، می کِشم

از رو به زیر می بَرم، می کِشم

پاره می شود این پوسیده طناب

و من دست های زخم خورده را

دوباره بر نخ ها می پیچم

می بافم می بافم می بافم

و این طناب در نمی آید

و مدام و مدام و مدام

پاره می شود

از این نخ های پوسیده شده

---

زمان مبهوت مانده

می گذرد بر من

پیر می شوم

خون بر دست هایم دلمه بسته

دستم به زور نخ ها نمی رسد

طناب افتاده بر زمین

و زمانی که مبهوتِ عمر من است

که بر این پوسیده طناب

پیر شده...