طناب پوسیده را در دست گرفته ام

نخ به نخ نشسته ام دوباره می بافم

پوسیده نخ ها

مدام در می روند

پاره‌ می شوند

و من چنان مسرانه

نخ به نخ دست گرفته ام این پوسیده طناب را

که زمان مبهوت مانده

---

نخ بر روی نخ می گذارم

از زیر به رو می بَرم، می کِشم

از رو به زیر می بَرم، می کِشم

پاره می شود این پوسیده طناب

و من دست های زخم خورده را

دوباره بر نخ ها می پیچم

می بافم می بافم می بافم

و این طناب در نمی آید

و مدام و مدام و مدام

پاره می شود

از این نخ های پوسیده شده

---

زمان مبهوت مانده

می گذرد بر من

پیر می شوم

خون بر دست هایم دلمه بسته

دستم به زور نخ ها نمی رسد

طناب افتاده بر زمین

و زمانی که مبهوتِ عمر من است

که بر این پوسیده طناب

پیر شده...