افشردن جان است...
طناب پوسیده را در دست گرفته ام
نخ به نخ نشسته ام دوباره می بافم
پوسیده نخ ها
مدام در می روند
پاره می شوند
و من چنان مسرانه
نخ به نخ دست گرفته ام این پوسیده طناب را
که زمان مبهوت مانده
---
نخ بر روی نخ می گذارم
از زیر به رو می بَرم، می کِشم
از رو به زیر می بَرم، می کِشم
پاره می شود این پوسیده طناب
و من دست های زخم خورده را
دوباره بر نخ ها می پیچم
می بافم می بافم می بافم
و این طناب در نمی آید
و مدام و مدام و مدام
پاره می شود
از این نخ های پوسیده شده
---
زمان مبهوت مانده
می گذرد بر من
پیر می شوم
خون بر دست هایم دلمه بسته
دستم به زور نخ ها نمی رسد
طناب افتاده بر زمین
و زمانی که مبهوتِ عمر من است
که بر این پوسیده طناب
پیر شده...
+ نوشته شده در سه شنبه ۶ آبان ۱۴۰۴ ساعت 11 توسط for you
|
اينجا كاملاً شخصي مينويسیم به دور از همه قالبهاي اجتماعي شغلي تحصيلي سياسي و خانوادگيمان...