قهر نیستیم ولی از هم دلخوریم، اون قدر دلخور که توی صورت همدیگه نگاه نمیکنیم، تو طول روز خیلی با هم حرف نمیزنیم ، تخت هامون رو از هم جدا نکردیم ولی این قدر این دلخوری ریشه زده که نمیتونم بهت بگم حالا بغلم کن بوسم کن یادم بره همه چیز، حتی بغل و بوس هم نمیخوام، من این سر تخت خوابیدم تو اون سر تخت ، نصفه شب دستت رو باز میکنم میخزم تو بغلت ، سرم روی بازوته، میدونم بیداری و خودت رو به خواب زدی ، دلم نمیخواد بوست کنم نمیخوام سفت بچسبم بهت فقط میخوام بهت گرا بدم میتونی با یه جمله دلم رو به دست بیاری اما...
صدای اذان گوشیت میاد، بیدار شدی و میدونی که بیدارم ، بیدارم و دارم خودم رو به خواب میزنم آروم دستت رو از زیر سرم میکشی و میری وضو بگیری ...
صدای نمازخوندنت بلنده.قبلا بهت گفته بودم اگر در حالت احتضار هم باشم با صدای نماز صبح خوندنت زنده میشم ، دقیقا نمیدونم میخوای اعلام آتش بس کنی یا میخوای به این بهونه بیدارم کنی برای نماز...
حوله ام رو دورم پیچیدم آمدم بیرون، دلخور شدم که چرا برام صبر نکردی از حمام بیام بیرون با هم صبحانه بخوریم ، به روت نمیارم، با هم حرف نمیزنیم از هم دلخوریم ولی قهر هم نیستیم ، اخم و تخم کرده رفتم رو مبل، سرم رو کردم توی گوشی ...
بیا این رو بخور.این چیه؟ شیر و خرما . نمیخوام. از حموم آمدی بیرون خیارو گوجه به دردت نمیخورد. بیا شیر و خرما بخور .موهات رو هم سشوار کن ...
دارم آخرین جرعه شیر داغم رو مبخورم و به این فکر میکنم این لیوان شیر خلاصه همه دوستت دارم هاست که بلد نیستی به زبون بیاری
لیوان رو بهت میدم و میگم دستت درد نکنه منم دوستت دارم
چشمات میخنده...
با هم قهر نیستیم، دلخور هم نیستیم...
+ نوشته شده در جمعه ۱ دی ۱۴۰۲ ساعت 12 توسط صبور
|