ناداستان
دارم بی هدف تو اینستا میچرخم به یه پست رسیدم:
بسم الله الرحمن الرحیم ، قال رسول الله صلی الله علیه و آله : النکاح سنتی فمن...
.
.
.
بسم الله الرحمن الرحیم ، دلم برات تنگ شد...
دارم بی هدف تو اینستا میچرخم به یه پست رسیدم:
بسم الله الرحمن الرحیم ، قال رسول الله صلی الله علیه و آله : النکاح سنتی فمن...
.
.
.
بسم الله الرحمن الرحیم ، دلم برات تنگ شد...
تخلف واضح و مبرهن اونجا که میگه فعلا به این ۴ صفحه تخلف رسیدگی کن تا جواب استعلامت بیاد !
دوست داشتنت تنها شغل بی جیره مواجب دنیاست که دوستش دارم...
سلام. صبحت بخیر. البته صبح اینجا. آنجا احتمالا هنوز شب است و "تو" هنوز خوابی. به وقت اینجا تولدت شده. تولدت مبارک. تولدت مبارک "تو"یی که نمیدانم پاداش کدام کار خوب نکرده منی. این روزها که دورتر از قبل شده ای این روزها که روزگارم به هزار دلیل مسخره و غیر مسخره به مرادم نمی گذرد بیشتر به "تو" فکر میکنم. این روزها تمرکزم را گذاشته بودم به یادآوری و مرور گذشته مان. با این ذهن کم حافظه ام هر چه مرور کردم یادم نیامد من به "تو" در موردی کمکی خاص کرده باشم. بعد نگاهم را گرداندم به همه اطرافیانم. به همه آنها که دوستم دارند به همه آنها که دوستشان دارم از نزدیکترین هایم تا آنها که حتی خوب نمیشناسمشان. به قطع میگویم هر کس ذره ای محبت به من دارد روزی روزگاری جایی من به هر نحوی کاری کمکی برایش کرده ام. نه اینکه بگویم دوست داشتن شان بدلیل همان مهر است که دیده اند نه هنوز آنقدر بدبین نشده ام اما به "تو" که فکر میکنم تفاوتی میبینم که خوب قابل تشخیص است. یادم می آید سالها بعد از همکار بودنمان دوست مشترکی به کسی دیگر گفته بود من وقتی به جلسه می رفتم "تو" برایم تسبیح میچرخاندی و صلوات میفرستادی. "تو" حتی این را به زبان هم نیاورده بودی. بی منت بی اینکه بخواهی حتی دوست داشتنت را به رخ بکشی آرام گوشه وجودت دوست داشتن را مرور میکردی. نمیدانی چه حس عجیبی و جذابی است. اینکه میگویم نمیدانی تصورم این است که چنین دوست داشتنی آنقدر نایاب است که نمیدانم نصیب و قسمت "تو" شده است یا نه. اما باور کن جز پاداش خداوند و کائنات نمیتواند باشد چنین محبتی.
من همیشه فکر میکردم شاید هم بهتر است بگویم فکر میکنم که آدمی باید بتواند آنچه را دوست دارد بدست بیاورد لمسش کند سفت در آغوشش بگیرد اما محبتی که در این سالهای نسبتا طولانی از تو دیده ام برایم دریچه دیگری باز کرده. نمیگویم از این دور بودن ها خوشحالم یا حالتی عادی است برایم. اگر بگویم دروغ گفته ام. اما فکر کردن به محبت و عشق "تو" تنها چیزی است که این روزها شاید این سالها حالم را خوب کرده و میکند.
خیلی نوشتم. میدانم با حوصله میخوانی. می شناسمت. هزار دلیل برای شناختنت وجود دارد. آخرینش که مرهم این روزهایم است کتاب هایت است. به باور میگویم شاید کسانی مثل من و "تو" حس کنند وقتی کسی کتابهایی که دوست داشته کتابهایی که برای خودش بوده را به کسی میدهد دارد تکه تکه های روحش را به آن آدم هدیه میدهد.
تفصیل همین یک کار را میتوان چندین صفحه برایش نوشت. ولی چون "تو" میدانی که چه لذتی برای خودت بوده و چه لذتی برای من زیاد قصه سرایی نمیکنم همین که این شب ها را به ورق زدن و خواندن آنچه روزی تو ورق زده ای و خوانده ای می گذرانم مسکن آلام روزهایم است.
باز هم تولدت مبارک دور نزدیک من
پ ن: نامه نویسی یا هر عنوان دیگری بر این متن میتواند اطلاق گردد. اما دوست دارم ادامه دهم نامه نوشتن را به مخاطبی خاص یا مخاطبی خیالی