از آدمی ملولم و ...
خواستم به قول سعدی بنویسم "هرگز حضور حاضر غائب شنیده ای" اما در مصرع دومش گیر کردم. من دلم هیچ کجای دیگری نیست. آدم گریز شده ام. نه؛ آدم گریزم کرده اند. بله سعدی جان من در میان جمع ام اما دلم اینجا نیست. اینجا نیست و هیچ کجای دیگر هم نیست. اصلاً میدانی سعدی جان از دل دادن و دل بستن و دلداگی خسته ام. خسته که نه، دردمندم. دردمند. کلمه جالبی است. من از آدم ها دردمندم. از آدم های نزدیکم. از آدم های دورم. از آنها که میشناسم شان. از آنها که نمی شناسمشان. از "تو". از تمام آن "تو"هایی که دوستشان داشتم. از تمام آن "تو"هایی که به ادعا دوستم داشتند.
آدم گریز شده ام. اصلاً دلم میخواهد به قول اخوان کوله بارم را بردارم. چوب دست خیزران به دست گیرم. برم تو راه بر برگشت بی فرجام. راه بی فرجام. الان که فکر میکنم من تمام عمر همین راه را رفته ام. راه بی فرجام تمام راه های رفته منه.
دیشب خوابم نمی برد. همینجوری نصف شبی انگار که میگن لحظه آخر قبل مرگ تمام زندگی ات جلو چشمانت عبور می کنند. آدمهای زندگی ام به صف شده بودند و موزیانه خنده های فتح شان بر لب جلو چشمانم رژه میرفتند. جالب بود حتی آنها که تا به حال چهره شان را هم ندیده بودم، بودند. یعنی چهره شان مفهوم نبود اما میدانستم این مثلاً همان فلانی است. مثلاً همان "تو"یی است که سالها خاطرات خوب من بود. اما حالا لبخند زنان رد میشدند و به لبخندی که نمیدیدم می فهماندند که عمری من اسباب بازی اوقات فراغتشان بوده ام. آری برای بعضی اسباب بازی بودم. برای بعضی گره واکن مشکلات، برای بعضی چاه بازکن گرفتاری هایشان. برای بعضی آدم پرکن اوقات فراغتشان. برای بعضی پله ترقی شان. برای بعضی انگیزه حال بهترشان. برای بعضی...
اما هیچکدامشان برای خودِ من با من نبودند. من آدم ساده ای نیستم. یعنی فکر می کردم نیستم. خیر سرم دکترا خوادنده ام. مدیر و معاون هستم. اهن و تلپی دارم. اما تازه فهمیده ام آدم ساده ای هستم. من آدم ها را زود باور میکنم. باور میکنم لبخندشان را. باور میکنم مهربانی شان را. من محبت ها را باور میکنم. من فکر می کردم آدمها واقعی اند. واقعی میخندند. واقعی مهربان اند. واقعی محبت می کنند. منِ ساده چه میدانستم این رسم بازی است. من چه میدانستم این لبخندها و محبت ها و مهربانی ها لازمه پیدا کردن همبازی است. من چه میدانستم آدمها برای گذار از روزگارشان با دیگران مهربانی میکنند که کارشان رد شود، حالشان خوب شود، گرفتاریش شان حل شود. بعد اصلاً یادشان می رفت که آن آدمی که به لبخندشان، به مهربانی شان به محبت شان باور داشته، سردرگرم این ور آن ور گیج می خورد که خب چه شد یکهو. کجا رفتند اینها. الان که من حالم خوب نیست پس کجایند. الان که من می خواهم کجایند. الان که من .... اصلاً کجایند تمام آنها که روزی...
آدم گریزم کرده اند آدم ها. میدانم دوباره که حالم بهتر شود. دوباره و دوباره و دوباره باور میکنم شان. اما دلم درد میکند. مغزم درد میکند. روحم درد میکند.
به آدمهای ساده زندگی تان رحم داشته باشید. ماها باور میکنید حرف هایتان را...
اينجا كاملاً شخصي مينويسیم به دور از همه قالبهاي اجتماعي شغلي تحصيلي سياسي و خانوادگيمان...