دیده را فایده آن است که دلبر بیند
سلام. خیلی وقت است دور و برم خلوت شده. نمیدانم خودم خلوت کرده ام یا خودشان رفته اند و خلوت شده ام. نمیدانم این خلوت شدن خوب است یا بد. هنوز به جمع بندی با خودم نرسیده ام که این فاصله گرفتن با آدم ها حالم را بهتر کرده یا نه. ولی در این فاصله های ایجاد شده چه به خواست چه ناخواسته، آدمیزاد همیشه دنیا دلش یکی را می خواهد که نیست که نبوده که دور است و این خواستن صرف یک خواسته خالی نیست. یک نیاز است. یک چیزی مثل غذا. مثل آب. مثل هوا. که اگر به آدم نرسد اول حالت بد میشود. بعد بدتر و بدتر تا اینکه...
قبل ترها که حالم بد می شد، فقط نوشتن بود که کمی حالم را بهتر می کرد. دلم برای نوشتنم تنگ شده است. برای خودم. برای ذهنم. برای درون درون درون واقعی ام.
نمیدانم چرا نوشتنم نمی آید. شاید بخاطر 'تو'ست. از بس که گم ات کرده ام. از بس که گم شده ام از 'تو'.
بیا پیدا شو. بگذار نوشتنم بیاید. بگذار شعر گفتنم بیاید. بیا بگذار حال دلم بد نباشد.
گم شده ام. راه را پیدا نمی کنم. بیا و پیدایم کن.
اينجا كاملاً شخصي مينويسیم به دور از همه قالبهاي اجتماعي شغلي تحصيلي سياسي و خانوادگيمان...