مرا به شعر دعوت کردی

به دوست داشتن

به راهی که بلد نبودم

به بیراه شاید

مرا به دوست داشتن

به عشق دعوت کردی

به راهی که بلد نبودم

به آرزوهایم

من شاعر راه تو شدم

عاشق شدم

دوست داشتَنَم آمد

خنده بر لب

نور در دلَم آمد

مرا آرزوهایم به فریب مدام

دچار می کند

منِ خسته را

مدام دچار می کند

آرزوهایم

آرزوهایی که

آرزو می مانند

و من خسته تر از همیشه

دوباره و دوباره و دوباره

دچار می شوم

آنقدر که تمام شوم

هم من

هم آرزوهایم